شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد
57
درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )
كه معاويه در دوران حكومت خود آنها را به منظور دست يافتن به مقاصد اصلى خويش و مساعد ساختن شرايط اجتماع براى اجراى نقشههاى پنهانى و شومش انجام داد . پيمان مىبنديم كه مباحث اين دو بخش را - همانند فصول گذشته - با روح بىطرفى كامل و به دور از هر گونه اعمال تعصّب مورد جستجو قرار دهيم و به علت حساسيت اين فصل و نقش مؤثرى كه مباحث آن در به وجود آوردن حادثهء خونين طف دارند ، از شما خوانندهء عزيز هم انتظار داريم با صبر و حوصلهء خاصى با ما قدم برداريد تا بتوانيم حقايق اين قسمت را آن گونه كه هست به دست آوريم . اكنون به نقل مباحث بخش اول مىپردازيم . معاويه مىخواهد نام پيغمبر را دفن كند ! معاوية بن ابى سفيان كه خود را جانشين و خليفهء پيغمبر اسلام مىخواند ، در دل از اين كه نام آن حضرت در جهان زنده بود و مردم مسلمان آن مرد آسمانى را به عظمت ياد مىكردند ، به شدت ناراحت بود و آرزو داشت نام او را دفن كند و آن فرستادهء خدا را از ياد مسلمانان ببرد . فرزند ابو سفيان اين نيت پليد و شوم را با يكى از دوستان نزديك خود - مغيرة بن شعبه - در ميان گذاشت . مسعودى مورخ بزرگ اسلامى مىنويسد : « مطرف فرزند مغيرة بن شعبه ثقفى گفت : من با پدرم در شام بر معاويه وارد شديم . پدرم نزد او رفت و با وى سخن گفت و سپس به نزد ما آمد و از معاويه و عقل و تدبيرش ياد كرد و از آنچه از او ديده بود بسيار تعجب نمود و با نظر عظمت و احترام به آن مىنگريست . يك شب به خانه برگشت و از خوردن غذا خوددارى كرد . من او را غمناك ديدم ، ساعتى در انتظار نشستم و با خود فكر كردم كه تأثر پدرم شايد به علت كارى باشد كه ما انجام داديم و يا حادثهاى در بين ما واقع گرديده است . در اين هنگام به پدرم گفتم : چرا شما را امشب غمگين مىبينم ؟ گفت : فرزندم ، من از نزد ناپاكترين مردم ( معاويه ) مىآيم . گفتم : به چه علت او را اين گونه ياد مىكنى ؟ در پاسخم گفت : امشب تنها با معاويه نشسته بودم . به او گفتم : اى امير المؤمنين ! تو به كمال قدرت رسيدى . اكنون چه مىشود اگر عدل را پيشه سازى و نيكيهاى خود را ميان مسلمانان توسعه دهى ؟ تو اكنون پير شدهاى و چه مىشود اگر به برادرانت از بنى هاشم مهربانانه بنگرى و بدين وسيله صلهء رحم نمايى ؟ به خدا قسم ! اكنون ديگر نزد بنى هاشم نيرو و قدرتى